
میخوام اینجا رو ببندم...یک سال و فکر کنم حدود ده روز عمرش بود! شاید جای دیگه...شاید هم هیچ جا...به هیچ کسی هم خبر نمیدم...
در پناه خدا...
گاهی دستهایم زیادی بلند می شوند،گاهی قد آسمان کوتاه می شود،گاهی ستاره ها از شانه هایم خوششان می آید.

میخوام اینجا رو ببندم...یک سال و فکر کنم حدود ده روز عمرش بود! شاید جای دیگه...شاید هم هیچ جا...به هیچ کسی هم خبر نمیدم...
در پناه خدا...
دیشب ساعت هفت و بیست دقیقه ، مهم ترین جواب زندگی ام را دادم !

این ترم ، همین ترم آخر ، تنها ترمی بود که این همه فرجه داشتیم!یک ماه...شاید هم با در نظر گرفتن حاضر نشدن من در خیلی از کلاسها بشه این مدت رو بیشتر تخمین زد!اما این یک ماه یک هفته ی دیگه تموم میشه...10 امتحان که فقط یکی از اونها رو به میزان فوق العاده سَرسَری مرور کردم...شاید حقم باشه که همه ی واحدها رو بیفتم!شاید هم حقم باشه با این مقدار استرس و اضطراب بالایی که طی این چند ماه تحمل کردم معدلم الف بشه!برای خدا کاری نداره!!برای بنده ی خدا ،چرا...
........
از خرید کردن همیشه لذت میبرم...یکی از علاقه مندیهام اینه که به مراکز خریدی که دوستشون دارم سر بزنم و حتما هم یه چیزی بخرم! اما اصلا از تو خیابون موندن دیگه خوشم نمیاد...علاوه بر گرمای سرسام آور ، کرایه ماشین های واقعا اعصاب خورد کن هم مزید بر علت میشه که این آدم ، دچار یک نوع دوگانگی حاد بشه...بین عشق و نفرت...
........
یک زمانی بود که از زن بودن خودم ناراحت بودم...یک زمان که دلم میخواست همه به هم دیگه به دور از جنسیت نگاه کنیم...چشمهای همیشه دریده منو از زن بودن منزجر می کرد...اما حالا...شاید حقوق خوندم که دریچه ای باز کنم به سمت آفتابی شدن حیاط زنانگی...شاید خواستم خیلی کارها بکنم...که دیدم نه تنها نمی توانم بلکه تا قبل از این هم خیلی از مرحله پرت بودم!!اما حالا...به دور از همه ی تفکرات و ایده های دیروز...افتخار می کنم که خدا من رو از جنس مادرم حوا ساخت...
........
یلدا می گه : دیدی به مزکیکیا باختیم؟! تا میام سر از کتاب بردارم و رو حرفش متمرکز بشم چند ثانیه ای طول میکشه...زل می زنه تو چشمام و میگه فهمیدی چی گفتم؟میگم به مزکیکیا باختیم ، حالا دیگه بدبختیم، مگه نه؟! تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که بگیرمش بغلمو اونقدر ماچش کنم که از خنده ریسه بره...بعد بگم: نه عزیزم، بدبخت مال دو دقیقمونه!!
........
یه حافظه دارم که دیگه تاریخ مصرفش گذشته...هیچی توش نمی مونه...دریغ از یه بیت شعر! اینقد بدم میاد ازش!!
........
کتابایی که تو دفترچه یادداشتم نوشته بودم تا یه روز بخرم ،عزیز ِ همیشه ، از تو کیفم دزدیده بود! رفته بود نمایشگاه و برام خریده بود! تو کتابخونه که هیچ جایی واسه تازه رسیده ها نبود اونا رو گذاشتم بالای اون و تکیه دادن به جعبه ی سه تار ، هر از گاهی که به سقف چشم می دوزم دلم میخواد بپرم و در آغوششون بگیرم و هی نگاهشون کنم و هی ورق بزنم و مثلا بخونم! کتاب با طعم عشق یه مزه ی دیگه داره آخه! اما نمیشه خب...
........
تا به حال اینقدر بهش نزدیک نشده بودم...تا به امروز این اندازه بهش فکر نکرده بودم...تا الان این جوری ازش نترسیده بودم...الان که نه...همین چند ساعت پیش...همین چند نفس پیشتر...
آمد ، یا شاید هم من خیال کردم که آمد،زل زد توی چشمهایم ، قلبم را فشرد ، سرم را در میان دستهایش داشت له می کرد ، نفسم را داشت می بلعید...
آمد یا نیامد ، بالاخره رفت...شاید هم یک جایی نشسته تا دوباره بیاید سر ِ راهم و اذیتش را شروع کند...اذیت؟!حال بدی بود به هر حال...
قشنگ نبود میان خنده و شادی و صحبتهای مادرانه و خواهرانه و فرزندانه مان در صبح جمعه ، به آن صورت بال بال بزنم...مامان گریه کند و ندا به واقع در روز ِ عزیزش پرستارم باشد...
حال ِ بدی بود...یک پا در هوایی...یک سردرگمی...یک حس ناجور...هزار و یک فکر یک دفعه هجوم بیاورد روی فکرت...همانطور که خیال می کنی نفس آخرت است...
همه ی اینها را گفتم تا واژه اش را نگویم...انگار من داشتم می مردم...باور کن...
------------
به قول سهراب : گاهی ریحان می چیند!
روزنامه را که باز کردم ، عکس خودم را در ستون گمشده ها دیدم.با شماره تلفنی که پایین آگهی بود تماس گرفتم، اشغال بود...!
محسن محمودیان- بخش داستانک ِ روزنامه ی همشهری
| نويسنده: مریم | پنجشنبه 4 خرداد1385 ساعت: 23:20 |
| یک روز خیلی با اشتیاق از اهدافت حرف می زنی بعد فرداش میگی برای هدفم انگیزه ندارم به نظرت با عقل جور در می یاد !! تو راهت پیدا می کنی دوبار ه چرا خودت رو گم می کنی ؟ چه مرگت نغمه ، چرا از موقعیت خوبت استفاده نمیکنی چرا نمی بینی که خدا کارها رو اون جوری که تو می خواستی برات درست کرده چرا به خدا به خودت به همه گیر میدی ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ | |
| وب سايت | |
مریم راست میگه...من چه مرگم شده؟!
با هم رفتیم یه موسسه ی برگزار کننده ی آزمونهای آمادگی ِ وکالت...با ذوق و شوق برنامه ی کلاسها رو گرفتیم...با اشتیاق فکر ِ فردا رو می کنیم...با اطمینان تصمیم میگیریم...میخوایم وکالت قبول بشیم...
این تصمیم ِ اولیه ی من نبود...از اول ِ ورود به رشته ی حقوق ، عاشق وکیل مدافع شدن بودم!اما همون یه ترم کافی بود تا به نقطه ی صفر برسم...همون 4 ماه ابتدایی بس بود برای اینکه روی همه ی انگیزه هام خط کشیده بشه...همون مدت کوتاه آغازین کفایت می کرد که دیگه هیچ عزمی نداشته باشم برای رسیدن به قله های این رشته...اونم عزم راسخ!حالا به چه دلیل به این روز افتادم ؛ نمی دونم!قصه از کجا شروع شد؟بازم در جواب گفتن به این سوال که هزار باره از خودم می پرسم ناتوانم...
حالا...حالا دیگه بحث بر سر ِ دلم می خواد و دوست ندارم و این رمانتیک بازیا نیست...الان دیگه بحث ِ نونه!یه لقمه نون! اون موقع ها شاید خیلی ، به قول اطرافیانم – مثل همیشه – آرمانگرایانه و ایده آلیستی فکر می کردم...آخه اون زمان دنیا رو این شکلی نمی دیدم...دنیا برام اینقدر پستی و بلندی نداشت...فکر نمی کردم برای تا خوردگیه گوشه ی یه اسکناس هم میشه از آسمون ِ خوشبختی پرت شد به دون ترین ِ نقاط...الان هم عین همون روزا فکر می کنم...من تغییر نکردم...اما فقط چشمام تیزبین تر شده...می بینم که باید اینجور به دنیا نگاه کنم...و این برای کسی که اعتقاداتش به این حرفا نمی خوره سخته...سخته که تو دلم ، ذهنم و آدم ِ 22 ساله ی درونم یک چیزی بگذره و هر روز بزرگتر بشه و اون وقت زمانه ای که در اون زندگی می کنم حرف دیگه ای بزنه...شاید هم علت این دم دمی مزاج شدنم همین باشه...شاید هنوز نمی تونم یه راهی پیدا کنم که بشه یه هماهنگی ی خیلی خیلی نسبی حتی به وجود آورد...
توقع زیادی هم نباید داشت...از دختری که طپشهای قلبش با خوندن غزلای حافظ و خط خط کردن چند تا کاغذ ، لحظه به لحظه رو به فزونی می رفت...نباید...
با همه ی اینها...
اونی که باید خودشو با این روزگار تطبیق بده ، اول و آخر منم...قبول دارم اینو...یعنی دیگه به این باور رسیدم که کاری نمیشه کرد...اما نمی دونم چرا و از کجا بندهای نامرئی پاهامو بستن...تا میام قدم بردارم می رسم به خونه ی اولم...مریم راست میگه ، من یه مرگیم هست...و اون مرگ ، همین مرگ ایده هامه تو دنیایی این قدر واقعی! گاهی – گاهی که نه ، تقریبا دم به دم – خیال می کنم ناشکریم به حد اعلا رسیده...خدا نعمتهایی رو به من عطا کرده که حتی برای سپاس گفتن از یکیشون هم ، زبون ندارم!
خدایا منو ببخش...در اسرع وقت یه نامه برات می نویسم...قول می دم...
همیشه از "از این شاخه به اون شاخه پریدن " بدم می اومده...همیشه دلم می خواسته و می خواد هدف راهمو تعیین کنه...هدف بهم بگه که چه جوری باید از این وادی بگذرم...هدف بگه که وقت کمه...هدف دست به کار بشه...هدف اشتیاقمو زیاد کنه...هدف...اما همون طور که تو قانون میگیم هدف وسیله رو توجیه نمیکنه،هدف نمی تونه از روی سنگهای صخره واری که من خودم با دستهای خودم ، ذره ذره سر ِ راهم گذاشتم بگذره...بپره...هدف نفس نمیکشه...هدف می تونه نفس بده...به ریه های من که حالا پر از دوده...شاخص آلودگیش بالا رفته...دوست داشتم واسه یه بار هم اگه میشد ، هدف می اومد و می زد تو گوشم!شاید انگیزه بیدار میشد...شاید نغمه از اغما می اومد بیرون...شاید...
مثل همه ، در اطراف من نیز کسانی هستند که سعی می کنند هر چه بیشتر از زندگی ام سر در آورند.کسانی که خیال می کنند نقششان در زندگی دیگران مهم است و همیشه در ذهن آن ها جریان دارند.در حالیکه اینطور نیست.نه اینکه آن ها همیشه بخواهند خود را مهم تر از آنچه هستند بپندارند ، بلکه در اکثر موارد نوعی کج فهمی ِ اسرارآمیز است که در نهایت به گیجی ، سردرگمی و حتی مسئولیت پذیری های ناخواسته در روابط انسانی می انجامد.
قسمتی از کتاب " شاید " نوشته ی لیلیان هلمن
یک هفته ای میشد ، شاید هم بیشتر که غذا نخورده بودم!یعنی نتونسته بودم که غذا بخورم...مراقب این ویروس لعنتی باشید،بدجوری زندگیتونُ به هم می ریزه...یه روز زیر سرُم بودم...و یه شب ِ تمام هم در تب سوختم...حالا هم هنوز اوضاع خیلی خوبی ندارم...شاید خدا خواست و بهتر شدم...
مدتیه این بیت ورد زبونم شده ،ورد زبونم شده...ورد زبونم...ورد... ...
:
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد...
یه چیزی اینجا نوشتم...بدم نمیاد بخونید!!
امسال سه روز کامل رفتم نمایشگاه...البته دو روز اون به خاطر کار بود و فقط نگاهم باید حول موضوعات مرتبط با اون می چرخید و تنها امروز فرصتی شد برای گشت زدن و بیشتر از اون که بتونم لذت ببرم ،خستگی ِ روزهای قبل همراه با سرماخوردگی بی نهایت شدید (!) اذیتم کرد...
نتیجه : یک کتاب به کتابخونم اضافه شد...این کتاب از لیستم نبود...کتابهای توی لیست همچنان دست نخورده باقی موندند...از این مقدمه و تالی میشه فهمید که باید برای اضافه شدن کتابهایی دیگر به کتابخونه ( نقطه نظر عوام گونه ) و پاک شدن لیست ( فهم دانشمندانه ) این کتابها رو از میدان انقلاب تهیه کرد!( راه حل با منطق گونه!!! ) دنبال این جواب نگردید که خب دو روز دیگه هم از نمایشگاه باقی مونده چون باید بگم که از من دیگه جونی باقی نمونده!!
++++
به خاطر اینکه من قراره تا چند ماه دیگه خاله بشم ( و این مطلب رو حالا اینجا لو دادم! ) در پوست خودم که این روزها باز هم داره از دست این آفتاب حرص می خوره نمی گنجم! دنبال اسم های قشنگ واسه نی نی ناز ِ خواهر ِ گلمم...از حالا دارم براش می میرم فکر کنم وقتی بیاد خودمو جلو پاش قربونی کنم!فکر نمی کردم خاله شدن اینقدر حس قشنگی داشته باشه...از تصور اینکه یه موجود کوچولو که معصوم ترین چشمهای دنیا رو داره بالاخره یه روزی که دور نیست می خواد با زبون شیرینش به من بگه خاله ، قند تو دلم آب میشه...مخصوصا اینکه این فرشته ی کوچولو از جنس خودمه!
++++
با کمال تاسف و ناراحتی برای خودم باید اعلام کنم که از اونجایی که خدا درهای رحمت رو به روی من هیچ وقت نمی بنده و دوست داره این بنده ی راحت طلبش همیشه در آسایش به سر ببره ، امسال نتونستم در کنکور مشاوره شرکت کنم!چون فاقد شرایط لازمش بودم!چون هنوز پشت میزهای دانشگاهم!چون سال دیگه این امکان رو دارم!چون...همین دیگه!
++++
تو اخبار اومده که سیگار کشیدن در اماکن عمومی ۱۰ هزار تومن جریمه داره! در شرایط ضمن عقد نکاح هم این مورد اضافه شده که همسان ِ اختیار کردن ِ زن ِ دوم بدون اجازه ی همسر اول ، سیگار کشیدن بدون رضایت همسر هم می تونه موجب طلاق بشه! چقدر خوبه مطمئن بشیم اونایی که این قوانین عالی رو وضع کردن خودشون سیگاری بودن یا نه؟! میخوان سیگار بکشن از تو اتاق می رن بیرون یا نه ؟! خیلی دوست دارم بدونم! با این همه از حرف ِ بدون عملی چون این نمی تونم بگم بدم اومد چون به هر حال گفتنش بهتر از نگفتنشه! بماند که عملش...! آره!